آغاز, دردها و خاطره ها

خدا حافظ پرشن بلاک!

به بلاگفا کوچيدم

بدرود!

مدت زمانی بود که با ياران يار نبودم. رسم ياری مي دانستم, اما صاحبان بلاک پرشن, شب ها و روزهای طويلی در بازسازی اين بلاک که مردمان آن خيلی باهم صميمی بودند و جدا از قلمرو انسان بودن, هيچ تعلقی را نمي شناختند, خيلی جدی کوشيدند و سرانجام تنها کاری که توانستد اين بود که به اين بلاک, برچسب هويتی يک صنف کوچکتری از تبار خودشان بخشيدند و ساکنان اين بلاک که سالها در بي هويتی صنفی و با هويتی همگانی به سر مي بردند را, ظالمانه از هم جدا کردند. اين يک دگماتيسم جدی و جديدی در فرآيند نوين ارتباطات الکترونيکی (برقی) به شمار مي رود.

اين روند, آينده ی بدی در قبال دارد. من از پيامدهای آن ترسيدم و به آغوش بلاگفا پناه بردم. از اين بعد مرا اينجا و در اين آدرس http://www.adeeba.blogfa.com خواهيد يافت.

کوچيدنم را از جایی و به جایی با شعری آغازگرم.

شاد و کامگار باشيد.  


محمد علی اديب

خواهی نخواهی

لحظه ی تنهايي, کنار آرامگاه جمال الدين افغانی, محوطه دانشگاه کابل

******

فدايت مي شوم, خواهی نخواهی

گدايت مي شوم, خواهی نخواهی

درون کعبه ی دل مي نشينم

خدايت مي شوم, خواهی نخواهی

به شام عشق با آينه يکجا

حنايت مي شوم, خواهی نخواهی

به سنگستان راه بي مروت

عصايت مي شوم, خواهی نخواهی

به اوج قله ی مهر و محبت

لوايت مي شوم, خواهی نخواهی

بروی زخم تنهايي عزيزم!

دوايت مي شوم, خواهی نخواهی

به اوج آسمان زنده گانی

همايت مي شوم, خواهی نخواهی

غزل خوانی به ياد آرزوهات

صدايت مي شوم, خواهی نخواهی

درون پرده ی ني مي نشينم

نوايت مي شوم, خواهی نخواهی

تمام زنده گی زنجير گونه

به پايت مي شوم, خواهی نخواهی


محمد علی اديب

بدبينی های ما ريشه در کجا دارند؟

امشب صدانامه ی مژگان شفا را در سايت روزنه شنيدم و خواندم. دوبار شنيدم و خواندمش. جدا از اينکه پيام بالای اين صدانامه چگونه احساساتم را به پرش و غليان آورد و چقدر در دل گريستم, راهی برای انديشيدنم نيز گشود. اين نخستين کارکرد مژگان عزيز در کارگاه انديشه اش نيست که دل از انديشه ام مي ربايد, بل چند و چراهای ديگرش نيز بر آتشفشان خفته ی هر مسافر اين کویر آشفته و سوزان نفت و زيتون مي ريزد.

پيام اصلی صدانامه ی "از مژگان به دريا" نه برای دريای که با عبور نوای قلوب قلوبِ موج های طبيعی و پيوسته اش هر رهگذر نوپا و تازه کارِ گم کرده و نيازمند عشق و محبت را با آب شفاف و زلالش خوب حمام مي دهد, بل پاسخ بجا و دندان شکنی است برای هرچه از تبار و ديار جغد و خفاش اين سرزمينند.

دوستانی که اين صدانامه را شنيده و خوانده اند, به يقين که اين پرسش در دل و دماغ شان آفريده شده که, اينهمه بدبينی های ما آخر ريشه در کجاها دارند و چرا ما اينقدر بدبينيم؟

نمي خواهم بگويم که فرهاد دريا به باورمند بودنش به اصالت هنر و دين که هر قربانی اين ديار, پس از جنگ های ويرانگر و تباه کننده به گردن هر همنوع خود دارد, با هرچه نام عاطفه, عشق, محبت, همياری و گل بغچه های صلح و دوست داشتن و انسانيت است, در دنيای صيفل يافته ی متعهد هنر چه راهی خوب و زيبای در هنر امروز مان گشوده است, مي خواهم بدانم که در اين معادله و معمای مجهول, طرف راست علامت تعادل و تساوی چه شماره و يا واج پربرکتی قرار دارد.

اما بدبينی به باور من در حوزه ی بحث اين مقال اينگونه محدود به تعريف مي شود:

گونه ی نگرش منفی و نفرت زا به آنچه روح زيبايي ها و خوبی ها را در ضمير انسان زنده مي سازد و همه ی استن ها, هستن ها, بودها و بودن ها را وجهه و جلوه ی بدی مي تراشد که هر زيبای را معادل زشت و هر خوبی را مساوی به بد مي پندارد.

بدبختانه که اين بار منفی به شکل تهاجمیش از آغاز نيمه دوم دهه نخست جنگ های داخلی پس از سقوط نظام به جا مانده رژيم سرخ در کابل ريشه گرفت و بعدها به شکل بسيار گسترده اش به عنوان يک فرهنگ و يا مؤلفه درون مليتی و سپس فرامليتی و ملی در سرتاسر افغانستان شاخ و برگ گشود. در پهلوی جنگ های داغ فزيکی رو در روی در هر کوچه و پس کوچه, تفکرات خيلی مهم و نامعلوم و زنجيره های فعالی بودند که نوع جنگ داغتر و عميق تر از مقابله فزيکی را در صفحه و صحنه روحيه و باورهای منطق گونه ی شاه و گدای ما بسيار آگاهانه حک مي کردند و مي آوردند و اين تبارد و تقابل که خطرناکتر از جنگ سينه به سينه و زخمش خيلی عميق تر از آنچه متصور بود, ريشه در نسلهای تاريخ مابعد جنگ بوجود آورد و خيلی آسان هم آفريده شد. رويارویي که فتحش معادل شکست و شکستش مساوی به ظفر بود. پسر را در مقابل پدر و برادر را در مقابل پسر بدبين ساخت. به ياد دارم در آوان کودکی در شرقِ دهی که ما زنده گي مي کرديم, پدر روحانی در يک صف و پسر روحانی در جبهه ديگر رو در روی هم قرار گرفته بودند و تا دندان مسلح هم بودند و مرگِ هم ديگر را به دستان هم خواب مي ديدند. به نظر شما اين وضعيت که سراسر مملکت ما را فرا گرفته بود, چه عواقبی مي توانست در قبال داشته باشد. جز نخوت و بدبينی نسبت به همديگر. اين حالتی بود که در هر خانه و کاشانه ی اين کشور جريان داشت. اينکه در هر کوچه, شهر, قوم و تبار چه مي گذشت, من چه دانم, خدای قديم داند.

يکی از دلايل عمده و اساسی رشد گرفتن حس بدبينی به شکل تهاجمیش در کشور ما, همين مسئله جنگ بسيار تاکتيکی و استراتيژيکی روحی آگاهانه برای متنفذين خارجی و ناآگاهانه برای خود ما بوده است که تا به حال ادامه داشته و نسلها بعد به شکل ناهنجاری دنبال خواهد شد و هر سيمای زيبای را به گونه ی مترسکی خواهيم ديد که تنها و تنها زشتی و پليدی را مي توان از آن سوراغ گرفت.

از دلايل ديگری که طبيعتاً در هر کشور و اقليم ديگری مي تواند به آسانی رشد نمايد و متأسفانه به خاطر ناشکيبايي و عدم ظرفيت کافی و خلاهای انديشوی که وجود دارد و باعث ريشه گرفتن آن مي شود و تباهی و بدبختی را در پی دارد, صرف نظر مي کنيم. زيرا دلايل و انگيزه هایست که شکل کتلوی داشته و جهان شمول است.

اگر مسئله بدبينی بعنوان يک فرهنگ و شاخص اصلی ايجاد فاصله ها, زايده شده و بوجود آمده از جنگ های داخلی دهه های اخير در مملکت ماست که هر نوای را گوشخراش و گونه ی از انفجار و شليک خمپاره ها مي دانيم, به يقين که راه حل و برون رفتی را نيز به دنبال دارد. تا هرچه بدبينی است به خوشبينی ها مبدل شود و تعريف محدود بدبينی به تعريف نامحدود خوشبينی جا خالی کند. ولی از واقعيت چه گريز, من وقتی جو موجود در داخل مملکت را حس مي کنم, مي توانم حداقل ادعا کنم که اين روند تا وارونه گردد, اندکی زمان بيشتر نيازمند است. شايد همين ديد و طرز تفکر من نيز ناشی و برخاسته از نوع تأثير پذيری فضای حاکم در زمان جنگ باشد که نگارنده اين سطور نيز از آن متأثر است. ولی واقعيت همين است که گفته شد. نمونه: وقتی فرهاد دريا با تمام خوشبينی ها و باورهای ميهنی و ميثاقيش از خاورزمين, مکان  خوشبينی ها و خوشبختی ها (به گفته اکثر) قصد عزيمت به ديار خويش را مي کند و از آنچه از وضعيت نابهنجار وطنش در رسانه ها و دنيای ارتباطات بازتاب داده مي شود, با دنيای از عشق و علاقه, برنامه ها و راهکارهای را طراحی کرده تا حداقل طرز نگرش وطندارانش را در قبال خويشتن و ديگران يکبار ديگر به تحليل گيرد و او اينچنين نيز مي کند, مي بينيم که باز پس از اين انقلاب و تحول به ظاهر کليشه ی اما خيلی اساسی و اميدوار کننده بدبينی ها اوج مي گيرد و همان فضای نامطلوب و آلوده دوران سياه جنگ, بازهم سطور سفيد انديشه ها را به حاشيه رانده و مکدرشان مي سازد. غافل از اينکه قضاوت در اين مرحله و صفحه خيلی ذکاوت و بردباری مي خواهد. قضاوت ما وقتی به کرسی مي نشيند و ما وقتی مي توانيم ادعای برد و يا باخت يک جانب را  بکنيم که تفاوتی ولو خيلی اندکی وجود داشته باشد. حتا اگر به منزله پازيترونی هم باشد. اينجاست که سبُک مي تواند سُبک باشد و سنگين هم وزين.

آقا و يا خانم فلان, آيا تا به حال همين طرز نگرشت به دنيا را در ترازوی ذهن و وجدانت خوب وزن کرده ای؟ آيا تفاوتی را ميان فونيم (يا) و (يا) و يا گرافيم (شير) و (شير) به خوبی دريافته ی؟ اگر بلی, لطفاً با ما نيز در ميان بگذار و اگر نه, پس کو مصداق قضاوت و داوریت؟ و چرا بي حرمتی و هتک حرمت؟

به خوبی و به باور کامل مي توانم ادعا کنم که اگر مي دانستی که حضور خورشيد به مراتب حيابخش تر از غيبت اوست, هرگز چنين ادعا و پيش داوری را نمي کردی. دريغا که آفتاب در سرزمين ما بيگانه و بي مايه تداعی و معرفی شده است و افسوس...


محمد علی اديب

... و تخم جنگ بشکنيم !

       بيا که سنگ بشکنيم

       سپس تفنگ بشکنيم ... و تخم جنگ بشکنيم

       هر آنکه مرکب پليد جنگ را سوار مي شود

       چه بي درنگ بشکنيم...

              ...

       بيا که سينه گرم شد

       شکوفه های داستان شعر ما

       اسير پنجه های شرم شد

       غرور بي مثال "عمه جان سنگری"

       فدای رقص دختران بي وقار بزم شد

       تمام شهر و استخوان های آهنين نسل ما

       درون قبر هضم شد

       فرودخانه های مغز ما

       به جای مهر

       چگونه دستبرد شعله های بي کمال خشم شد؟ 

       سکوت را کنار زن

       هنوز که دست مي زنی بپا!

       بپا که رنگ بشکنيم

       به پاس خنده های آهوان شهر

       غرور پنجه ی پلنگ بشکنيم

       صدای خشم کوسه های آبهای گرم را

       به خانه ی نهنگ بشکنيم 

       شکوه ما

       عروج ما به آستان بي زوال زنده گی

       که جنگ نيست

       قلم به دست های خسته از سکوت

       سنگ يا تفنگ نيست

       بيا که سنگ بشکنيم

       سپس تفنگ بشکنيم ... و تخم جنگ بشکنيم


محمد علی اديب


گيتار

اين شعر داستان واقعی زنده گی دختری است بنام "گيتار" که عشق به آوازخوانی آخر کار جانش را مي گيرد و گيتار هيچگاهی با دوتار هم آواز نمي شود.

                                                 ********

يک جنگل تا خواب ديدم, دو جنگل ديوار بود

از عبور باد آن شب, ناجو هم بيدار بود

گريه کردم خواب رفتم, خواب ديدم باغ را

سرو, بيد و سيب و پسته بي سبب هوشيار بود

باز کوشيدم نديدم, چشمهايم درد داشت

کور بودم يا نبودم, قصه ی اسرار بود

پيش رفتم, باز جنگل, باز جنگل, باز کوه

در نشيب کوه آنجا, دختری بر دار بود

دخترک آهسته مي خنديد, اما خواب بود

چشم بادامی نمايش, بر سر منقار بود

خوب ديدم, تار بود و زار بود و زاغ بود

زاغ بر سکوی بختش مثل سال پار بود

زاغ آنجا, زاغ اينجا, زاغ بالا, زاغ پست

زاغ در قاموس جنگل واژه ی تاتار بود

پيش رفتم, بازگشتم, راست رفتم, باز چپ

پای ناجوی بلندی کاسه ی دوتار بود

"جيلکی" بر گردن دوتار نقش واژه داشت

واژه ی "گيتار" نام دختر خمار بود

خنده ی گيتار, روی دار, با دوتار بود

شايد اين دوتار آن شب قاتل "گيتار" بود


محمد علی اديب

پيانو

(پيانو) را هيچگاهی نشناختم و افسوس!

من امشب اسيرم به زيباترينی

به رؤياترينی, به جاناترينی

من امشب در اين واژه ها سوز دارم

چه سوز غريبی! چه رسواترينی

دريغا! که امشب خدا خواب دارد

وگرنه بگريد به تنهاترينی

چه راگیست با قصه های پيانو

چه ريتمی بلندی! چه بالاترينی

چه دردیست در پرده های پيانو

چه آه عميقی چه والاترينی

پيانو نمي خواند از عشق امشب

اميدی ندارد به شيداترينی

شراب است, عيش است, آهنگ و مستی

چه سودی که خواب است گوياترينی

نپاييد امشب که بيدار بودن

چه حيف است با ليل يلداترينی

پيانوی من شوق "عمامه" دارد

نمانيد با رقص "ملاّ"ترينی

پيانو بگو هرچه در سينه داری

پيانو خداوند داناترينی!


محمد علی اديب

فرود يک شبه سپنتا از تيوری به رياليسم(!)

سياست و ديپلماسی دنيای امروز ما, پيچيده ترين نوع سياست و ديپلماسی دنيا را در حال تجربه کردن است. جهان هم عصر ما که ما در آن زنده گی مي کنيم, با تمام پيش شرط های مدرن و بالنده گیش در عرصه ی علم, اقتصاد و سياست, دغدغه های بزرگ و پيش بينی شده ی را نيز به همراه دارد. دغدغه های که به مراتب بر دستاوردها, انگيزه ها و نتايج خوشايند آن مي چربد. رشد و توسعه ی اقتصاد از ورای گزينه های غير معياری, گسترش يک جانبه اقتصاد با لجام گسيخته گی تمام و سياست متبوع مبتنی بر اقتصاد, گرداب خطرناکی را مي ماند که مرکز آن غرب و در حال بلعيدن همه چيز وکتورهای سمتی شرق, شمال و جنوب و دکتورين سياسی آن ها مي باشد.

در چنين يک شرايط داغ و حساس, متوليان و مسوولين امور را از امريکای لاتين گرفته تا آسيا, اروپای شرقی, خاور دور, نزديک و ميانه و افريقا که اکثرشان توسط غربی ها بلعيده شده اند, بعضی هم در کام اين عاصی خطرناک دست مي جنبانند و اندکی هم در وضعيتی قرار دارند که بي خبر از درد طاقت فرسای دندانهای اين دايناسور متفکر, خودخواسته بسوی اين ميدان انتحار, عجولانه گام بر مي دارند, در هر برخورد و نگرش ديپلماتيک شان, راهروها و خطوط سياسی خيلی باريک و محدودی از زوايای خيلی متقرب به صفر روی لکه ی زرد ديده گانشان تصويری شبه به نقطه ی سياه ديده مي شود و ايجاب مي نمايد تا خيلی محتاطانه و با بالاترين و ساييده ترين پديده ی ديپلماتيک بر هر کنش و واکنش نهايت ساده و پيش پا افتاده ی شان از زاويه ی بنگرند که پژواک آن بنا بر باريکی موضوع به خودشان بر نگردد.

در قاموس ديپلماسی که اصولاً "دوست" به معنی "دشمن" و دشمن به معنی دوست ترجمه شده است و بايد چنين نيز باشد, گزينه ها و معيارهای شناخت خيلی مشکل و نهايتاً به شکست مي انجامد. روال سياست صلح آميز و باورمندی به حقوق بشر و عدالت در قاموس ديپلماسی و دوکتورين سياست امروز چيزی جز اين نمي تواند باشد. فرهنگ تحمل و همديگر پذيری در دنيای امروز بمعنی اين است که ضعيف بايد توسط قوی بلعيده شود و اين يکجايي در دامن و شکم قوی به معنی همزيستی مسالمت آميز انسانها و کشورهاست.

در اين مقدمه ی مختصر و کلی, خواسته شده است تا گونه ی استراتژی را که سياسيون و سردمداران ما در دوکتورين سياست داخلی و خارجی کشور پيش بينی نموده اند, بهتر و خوبتر به تصوير کشانده و از زوايای مختلفی با هم ملتفيق گردد. شايد شرايط دشوارتر و وضعيت خطرناکتر و اسف بارتر از اين هاست. اينکه بيشتر از اين در اين فرهنگنامه غنی و سوفسطايي, کدام "هستی ها" معادل "نيستی ها" و نيستی ها مرادف هستی ها گرفته شده اند, از حوصله ی بحث ما خارج است.

يکی از وجهه های مهم نقد در حيطه ی اين مقاله, همانا نوع برخورد "غير عرفی" کارشناسان عرصه ی سياست, به ويژه آقای اسپنتا وزير امور خارجه در سياست خارجی شان در برخورد با پديده های خيلی پيچيده و قابل مکثِ فرامرزی مي باشد. در شرايطی که افغانستان عملاً بنا به عرف عموم "تخته ی خيز" بازی های سياسی جهان است, استفاده واژه ی آميخته ی "سياست شفاف خارجی" خارج از عرف ديپلماتيک بوده و با منطق ديپلماسی سازگار نمي آيد. امروزه در فرهنگ سياسی جهان و ارتباطات سياسی فرامرزی, سياست شفاف در قبال مسايل بين المللی بشتر به منزله ی "شعار" بعنوان ابزار تسلط بر حاکميت ها و کشورها باقی مي ماند. آنطوری که گفتم, سياست شفاف بمعنی سياست غير شفاف در قاموس سياست امروز معنا شده است. ترسيم تيوری ديپلماسی در حيطه و حوزه ی دانشگاه, غير از آن چيزی است که در صحنه ی کار و زار و دنيای عمل, ما با آن روبرو و دست و گريبان گيريم. آن چيزی که بعنوان تيوری در دانشگاه آنهم دانشگاه "آخن" آلمان به منزله ی يک اصل برای دانشجويان آلمانی تدريس مي شود, غير از آن چيزی است که بصورت رياليستيک بتوان با آن سياست خارجی کشوری را در اين سوی دنيا, با همان شرايط استثنايي که دارد تنظيم کرد و نتيجه مثبت از آن گرفت.

در شرايطی که سياست نسبتاً ثابت و امنيت نسبی را در کشور معادل حضور کشورها و جامعه ی جهانی مي دانيم و کشورهای که شما امروز از آدرس سياست شفاف و با گلوی جار آنها را دشمن آرامش مردم افغانستان خطاب مي کنيد و حضورشان را بيشتر به معنی مداخله مستقيم در کشور مي دانيد, نبايد انتظار داشته باشيد که آنها آناً بعد از ابراز نظر شما رو گردانده و سياست شان را يکصد و هشتاد درجه تغير بدهند و سياست مداخله گرايانه ی خود را به اصل سياست بيطرفانه و اخوت مبدل سازند. که اين مسئله در ديپلماسی امروز, چيزی جز حماقت و ديوانه گی نمي تواند باشد. اين رويکرد, مسئله ی است که ما آن را بهتر از امروز در زمان که حبيب الله و امان الله با دستياری محمود طرزی مي خواستند تجدد و اصلاحات بوجود آرند و  همان رويکردها و برخوردهای غير ديپلماتيک و مملو از اشتباه بود که امروز ما در اين منجلاب تا گلو غرقيم, تجربه کرده ايم. در شرايطی که کشور انگليس در افغانستان با تمام امکاناتش حضور داشت, نعره ی ضد استعماری و ضد امپرياليسم سردادن و در حالت که نظام در سياست داخلی توسط روحانيون, سنت گرايان, مرتجعين و سيستم ملوک الطوايفی و خانی اداره مي شد, با يک نهضت آرمان گرايانه و روشنفکرانه و تقليدی و عدم تفکيک مدرنيزاسيون و ويسترنيزاسيون, وارد ميدان شدن, بازهم چيزی جز حماقت و ديوانه گی نيست.

اين بار نيز در حالت که بيشتر از نصف کابينه و مجلس نماينده گان, مهره های چله و چاق کشورهای همسايه و غير همسايه اند و کسانی را که بارِ آرمانهای ملی گرايانه داشته باشند, به مشکل در درون رژيم و مخصوصاً پارلمان مي توان سوراغ گرفت, با صدای بلند فرياد زدن که منبع تروريسم در پاکستان و ايران است, طالبان توسط ايران تجهيز مي شوند, ايران در قبال آب دريای هريرود, بي انصافی مي کند, ديوار گرفتن در خط ديورند هدف مشخص سياست پاکستان است و ... نمي تواند بازتابی جز استيضاح و سلب صلاحيت آقای اسپنتا را به عنوان وزير خارجه در پی داشته باشد.

هرگونه اهرم فشار بالای نظام و دولت, نبايد به شفافيت در امور سياست های داخلی و خارجی بينجامد. بگذاريد تا وقتی که ديگران از عدم شفافيت داد مي زنند, ما نيز بزنيم. ورنه در زير پای شان له و نابود مي شويم. اگر ديگران بر مبنای عرف ديپلماسی مختص خودشان, ثبات شان را در بي ثباتی ما مي دانند, چرا ما نبايد چنين کنيم؟ بوش و امريکا اگر با قوت "احساساتی بودن" وارد کار و زار سياست نوين جهان مي شد, طبيعتاً بوش و امريکای قدرتمند امروز نمي بود. سالها قبل به حاشيه سياست جهانی رانده و حذف مي شد.

من باور دارم که امروز چيزی بنام سياست رياليسم در برخوردهای سياسی بين الدول وجود ندارد. اگر هست صرف در حيطه ی شعار است نه بيشتر از آن.

بناً پريدن يک شبه آقای اسپنتا از تيوری سياست به سياست رياليسم, سرنوشتی جز استيضاح در قبال نمي توانست داشته باشد. مطمئيناً در آينده ها نيز هر کسی که به جای آقای اسپنتا, چه در نظام فعلی و چه در رژيم های بعدی بنشيند, و سياست شفاف خارجی شان با همين استراتژی پشتيبانی گردد, با آقای اسپنتا هم سرنوشت خواهد بود.  


محمد علی اديب

مرد نيَم من

امشب نامه ی خوب, عاطفی و با احساس ساغر مژگان به "صبورالله سياسنگ" را در وبلاگ شان خواندم. خيلی دلم به شور آمد و از جانبی هم متاثر شدم. هرچند واژه-واژه ی اين نامه با يک بار خواندن, آدم را ده بار در کوره ی داغ و آتشين "عشق" با پتک سنگين "نفرت" روی سندان "زنده گی" سخت مي کوبد, اما از زاويه ی ديگری از خواننده مي طلبد تا بيشتر روی آن تأمل و تفکر نموده و خوبتر به آن بينديشد و پيام بکشد.

شعر "مرد نيَم من" را پارسال هنگامی که "سحر آفرين" خواننده جوان و خوش آواز ما در زمان که نجيب روشن مسووليت رياست تلويزيون ملی را به عهده داشت,  شبی از پرده تلويزيون ظاهر شد و خواند که: دوباره مي سازمت وطن, اگر چه با خشت جان خويش ... سروده بودم. در آنوقت نخواستم و حالا هم مايل نبودم که اين شعر را در وبلاگم بگذارم. اما نامه ی مژگان به سياسنگ, انگيزه ی شد تا انگيخته ی "اميدی" باشد برای من و تمام آنانيکه مي خوانند و به عشق, عاشقانه عشق مي ورزند. مژگان عزيز, شما سبز باشيد.                           

                                    تا دست تو بالا نکنم, مرد نيم من

                                    يا چشم ترا وا نکنم, مرد نيم من

                                   تو نيم منی, نيم تويم, نيمهء ماييم

                                     دو نيمه اگر ما نکنم, مرد نيم من 

                               يک نيمهء من سوخت ازين مرد خود آزار

                                  اين مرد, چو رسوا نکنم, مرد نيم من

                                مردی است که در مذهب ما هيچ ندارد

                                   اين مرد چو خنثا نکنم, مرد نيم من

مردی است در اين شعر, نه از جنس من و تو

اين مرد چو پيدا نکنم, مرد نيم من

ديوار نگون فهم حجابی که سرشتند

تا خاک کف پا نکنم, مرد نيم من

تو باشی و من باشم و پرواز يگانه

آهنگ ثريا نکنم, مرد نيم من

مردان شرر پيشه که چشمان تو بستند

تا محشری بر پا نکنم, مرد نيم من

شهری است در اين شعر که انسانيت آنجاست

اينجا, اگر آنجا نکنم, مرد نيم من

عهدی است در اين سينه که در ديده نگنجد

تا وعدهء خود, ها نکنم, مرد نيم من

يک بار قسم, باز قسم, بار ديگر نيز

تا حل معما نکنم, مرد نيم من


محمد علی اديب

بود, نبود(!) تقديم به "شکيبا آماج"

شعر زير تقديم به "شکيبا آماج" که خانه اش را قربانگاه صدای رسا و زيبايش ساختند و از اين پس آوازش عرض تاريخ ما را هردم گشت مي زند. شکيبا "بود" و خيلی هم "خوب و استوار" زيست و مي زيد و تا هميش خواهد بود.

اين بود و نبود, آغاز نامه یا ورد قانونی اسطوره نیست, بل صدای خاموش اسطوره سازانی است که هر "بود" شان "نبود " و "نابودی" است.

 

                               صلح, آزادی-دموکراسی مگر بود, نبود!                             

شهر يا خانه و آبادی مگر بود, نبود!

اشک های من و تو را به هوا در دادند

نم آبی به دل وادی مگر بود, نبود

سالها در پي خنديدن خورشيد بلند

دم در بوديم و خوشحالی مگر بود, نبود

همه در خلوت شب های قديم هابيل

"کور و کر" بوديم و بينايي مگر بود, نبود

باز در کوچه شلوع است, فضا خاک آلود

به خدا پاکيی تنهايي مگر بود, نبود

برف بدبخت, نمای "ملک" آراسته است (1)

موج سه رنگه ی بارانی مگر بود, نبود

برق گشتيم و خم هاله ی تخنيک شديم

وای! کاين دشمن تاريکی مگر بود, نبود

تا "دبستان صفا" جنگل بي پايانی است

جنگل از "چاقوی ما" خالی مگر بود, نبود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. منظور از "ملک", همان اصطلاح معمول و مردم فريبانه ی طالبان است که خويشتن را "سپيني ملاييکی" يا ملاييکه های سفيد آسمانی نام داده بودند.


محمد علی اديب

مي خواهم تا مانند من نباشيد!

 هر لحظه ی زنده گی, آغاز دهها تحول جديدی است که جار و فرياد زده ما را به حلاجی و ارزيابی مي خواند. گاهی اين رخدادها به قدری زياد اند که اگر آدم همه ی زنده گی اش را وقف نوشتن و بررسی نمايد و همه ی انگشتها قلم شوند, تمام دره ها و وادی های پامير و بابا کاغذ شوند و همه ی آسمانهای اين پهناها وبسايت و وبلاگ شوند, برای تنها تيتر و عناوين اين رويدادها بسنده نيستند. دنياها و روزگاران ديگری مي خواهند تا ما بتوانيم همه ی شان را تنها ثبت کنيم.

همه ی ما و من بيشتر از ديگران هميشه سنگ محدود زمان را به سينه مي کوبم و زمان را مقصر همه ی نتوانستن ها و نخواستن هايم مي دانم. زمان برایم خوبترين و گرامی ترين پناهگاه و عزيزترين تسلیبخش و به رخ کشيدنهای تنبلی و ناکاره گی ام بوده است. به وبلاگ دوستانم مي روم, به ساده گی مي نويسم وقت ندارم, بعداً مي نويسم. به گردهمايي ها و نشيمن گاه های فرزانه گان خرد و ادب نمي روم و خيلی از خود راضی و حق به جانب بازهم زمان را مقصر مي دانم. کتابهايم در اتاق خوابم اسير پيچ و بافت تارهای "جولا" شده اند و بد گونه زندانی. اما من بازهم اشتغال بيش از حد خود را به رخ کتابهايم مي کشم. کتابها از درون مي گيريند. به ويژه کتاب "جهاد افغانستان و جنگ قدرت های بزرگ" اثر محمد ابراهيم ورسجی که يکبار خوانده ام و وعده دادمش که بار ديگر نيز مي خوانم. که از آن زمان تا به حال ده روز مي گذرد و من حتا بازش نکرده ام. "قمار عاشقانه" از عبدالکريم سروش که مي شود بعنوان آغاز خوب برای شناخت جهان بينی و ايديولوژی مولانای بزرگ باشد, در گوشه ی ديگری روی خاک افتاده است. و من بازهم در قمار خود غرق و گير مانده ام و آرزوی يک قمار ديگر. "خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش/ بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر". و بدون شک من در اين قمار همه چيزم را باخته ام. راستی خيلی ناتوان و رنجور و تنها شده ام.

خواستم صادقانه اعتراف کنم که آنچه نمي شود بنويسم و چيز تازه و نو داشته باشم که لااقل چرند و پرند نباشد و خيلی دير مي آيم, اينهايند:

يک: خيلی تنبل هستم.

دو: همين تنبلی باعث شده است تا نتوانم چيزی به درد بخور و قابل خواندنی داشته باشم. يا همين تنبلی انگيزه "نتوانستن و ننوشتن" من بوده است.

سه: هرچه مي تپم که بفهمم که معنای زنده گی تکاپو و تلاش است, نمي توانم. شايد همين ندانستن و نفهميدن است که خيلی ايستا, ساکت و قدر نشناس بار آمده ام.

چار: لحظه های خوب زنده گی را در چيزها و جاهای يافته ام که همه سرآب اند و پوچ. بدبختانه که من با آنکه مي دانم آنها هيچ چيزی نيستند, نابخردانه و عجولانه ميمون وار از کوهی به کوهی و از درختی به در ختی مي دوم. و اين خيلی کار خطرناک است.

اکنون از شما دوستانه مي خواهم تا مانند من نباشيد.


محمد علی اديب

 

مشقی از  يک گونه ی  ژورناليستی کلاس روزنامه نگاری

                                           "بودا"  را به توپ بستند!

هنوز چهارده سال داشت. مادرش او را نيلوفر نام داده بود. چشمان سياه و بادامی و گونه های برآمده ی داشت. ابروانش بسان نقاشی های سرخ بالاتنه ی "شمامه" و لبها سلول سرخ و ياقوتی چشمان وی را به يادها مجسم مي کرد.

نيلوفر قصه ها و داستانهای زيادی از پيکره های عظيم بودا که در مقابل خانه ی شان لنگر انداخته بودند و چهارده سال تمام با هر لحظه ی زنده گی وی همراه بودند, از مادرش شنيده بود. نيلوفر پيش از طلوع آفتاب گاهگاهی در شهر زيبای "غلغله" کنار مغاره ی مي ايستاد و داستان مادرش را به خاطر مي آورد که چگونه چشمها و گردن بند ياقوتی شمامه ی بزرگ, قبل از طلوع خورشيد به زادگاهش روشنايي و نور مي بخشيد. او به ياد مي آورد که روزگاری دستان پر مهر اين خداوندگار قديم, با چه نيروی خانواده ی فرمانروای اين ديار را در مقابل چشمانش گرفته و به آنها دعا مي داد. پيراهن طلايي و نقاشی های سرخ بالاتنه را در اوج خيال مي ديد که چگونه دل کوه را دريده و به همشهريانش غرور و تحرک مي بخشيد. گاهی که کوزه ی آب را زير ناودان چشمه ی زير خانه ی شان مي گرفت, تمدن و نمود شهر بزرگ غلغله و اجداد متمدنش را به خاطر مي آورد که در گلخن هر خانه ی آن مرز و بوم, آب زلالی به کوی نشينان آن ديار فراهم مي کرد.

چهارده بهار زنده گی نيلوفر با همين داستانها و قصه ها و آرزوهای بازگشت دوباره ی آن مدنيت گرده خورده بود.

نيلوفر آن صبح نيز با همين آرزو و انديشه از خواب بيدار شد. چادری مادرش را که هيچگاه آن را تجربه نکرده بود برداشت و بر اندام باريکش انداخت. اگر جبر و قهر روزگار نمي بود, هيچگاهی اين چادری سياه را که حتا در عالم خيال نيز او را از روشنايي ياقوتی رنگ زادگاهش فاصله داده بود, به سر نمي کرد. آهسته و با غرور بيرون رفت و بازهم در بلندی همان مغاره ی کنار خانه ی شان ايستاد و از پشت چادری که جالی های آن بسان ميله های زندان برايش معلوم مي شد, طبيعت ديار خويش را به تماشا نشست.

اما آنروز خورشيد خيلی دير طلوع کرد. بودا, مغاره ها و معابد اطراف آن را کاملاً وارونه مي ديد. شهر باستانی و تاريخی باميان در آن روز حالت و فضای عجيبی داشت. صدای دلخراش تانکها و چرخ بالها و غرش موترها و فيرهای منفردانه کلاشينکوف و پيکا همه ی نواهای روح بخش و دل انگيز طبيعت بکر آن ديار را نابود و از ميان برده بود. او مي دانست که امروز اتفاق عجيبی خواهد افتاد. آهسته با خود گفت: اي کاش! بودا اين پيامبر متمدن سرزمين ما نيز امروز چادری مادرش را به سر مي کرد تا از همه ی اين عجوبه ها و وجيزه ها مصون و بي آلايش مي ماند. اما دريغا که سالها پيش دستان بودا را نيز قطع و معيوبش ساخته بودند و او هيچگاه چادری مادرش را به سر کرده نمي توانست.

نيلوفر هنوز در عالم رؤيايش بود و هنوز از بلندی مغاره ی کنار خانه اش پايين نشده بود که گرد و خاک عجيب و مخوفی از قلب قامت استوار بودا بلند شد و به تعقيب آن صدای مهيبی گوشها را تکان داده و زمين لرزه ی خطرناکی شهر غلغله را نيز جنباند. هنوز چند دقيقه از اين انفجار خطرناک نگذشته بود که صدای گريه ی را شنيد. او پسر همسايه ی شان بود و چنين گفت:

بودا را به توپ بستند!

با شنيدن اين خبر, نيلوفر احساس کرد که پاهايش ديگر تاب ايستادن و مقاومت را ندارد. چشمانش تاريک تر و اشکهايش جاری شد. جالی چادريش به اشک اندوده گشت. يکبار ديگرقصه ها و داستانهای مادرش را به خاطر آورد. همان پيراهن سرخ, نقاشی های سرخ بالاتنه, چشمان سرخ و گردن بند ياقوتی. فلق سرخ بامدادان و معنويت بکر آن سرزمين.

اما اين بار صدای پسر همسايه, همه ی آرزوها و خيالات نيلوفر را در سينه و مغز قبض کرد. و آن اين بود که:

بودا را به توپ بستند.


محمد علی اديب


سه تعريف ويژه, از سه موجود ويژه

سياف: خرسی است در پغمان از نوع خرسهای هندی و مصری. از ويژه گیهای خاص اين خرس اين است که طی ساليان اقامتش در باغ وحش پشاور, طوری تربيه شده است که بلوغ فکریش را در نقطه ی وسط فکر انسانها و حيوانات نگهداشته اند. اين موجود در مقايسه با انسانها, نه مرد است و نه زن. هم مرد است و هم زن. با انسانها سر سازگاری ندارد. مي توان در زمره ی درنده ترين خرسها در جهان به شمار آورد.

ربانی: خانم يا آقا يا هردو يا هيچکدام, در واقع "شی" يست از بدخشان که بخاطر بود و باش زياد با مردها, بيشترين ويژگي های زنانه اش را از دست داده است. نه مرد است و نه زن. اينگونه موجودات اگر در قطار آدمها بيايند, با خانمها خشونت مي کنند و به مردها ناز مي فروشند. 

محقق: گاوی است از بلخ که خوب يوغ مي برد. در مقابل هر روز تخريب شالی زارهای گندم, يک سبد رشقه سبز برايش کافيست. ميزان تفکر و حافظه اين يکی, نازل تر از حيوانات است. اين موجود بيشتر اعضای خانواده اش را با شاخهایش از ميان برده است. خيلی خطرناک است. 

ويژه های ديگری از همين سه صنف ويژه را نيز اينچنين قياس کنيد. صلاح اين است که از نزديکی با اينگونه موجودات بايد پرهيز کرد.


محمد علی اديب

بيست و هشتمِ مي (1)

ماه زيبای "مي" با تمام خاطراتش از راه رسيد. در جهان من, ماه "مي" زادياد عزيزترين و نخستين خاطره ی من است. من بيست و هشتم "مي" را همه ساله با شعری گرامي مي دارم. اما اين بار تفاوت اين است که اين شعر زودتر از زمان خودش ديده به جهان گشوده است و اين شعر را از اينکه پيش از زمان متولد شده و تاب و توانم را نيز ربوده بود, برای مدت زمان کوتاهی در وبلاگم مي گذارم که شايد در "مي" های آينده هرگز احساس خاطراتم را با شما در ميان نگذارم. زيرا از بزرگی اين ماه تنها خدايم مي داند, او مي داند و من مي دانم. از شما مي خواهم اين شعر را از قلب من بخوانيد.

                                 بيست و هشتمِ مي (1)

حضور گرم خدا بود, بيست و هشتمِ مي

خدا غريق دعا بود, بيست و هشتمِ مي

عبور حادثه ها بود يا که "سونامی"

هر آنچه بود روا بود, بيست و هشتمِ مي

ستاره دفتر آغاز را ورق مي زد

کتاب مهر و وفا بود, بيست و هشتمِ می

نه روز بود و نه شب بود لحظه ی با "وی"

ز هر چه بود جدا بود, بيست و هشتمِ مي

به ديده اشک و به لبهای او تبسم بود

بلی که هر دو بجا بود, بيست و هشتمِ مي

اميد بود و خدا بود, پادشاهی نيز

مگر که شام حنا بود, بيست و هشتمِ مي

هزار شعر نوشتم, هزار باقی ماند

شلوغ خاطره ها بود, بيست و هشتمِ می

درود بر همه ی کوچه های "مری آباد" (2)

که فرش پای صبا بود, بيست و هشتمِ مي

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1). بيست و هشتم مي, روز تولد نخستين و بهترين خاطره ي من است. من اين روز بزرگ را همه ساله با شعری گرامی مي دارم. از جمله شعرهای زمان مهاجرت بوده و مبنای تاريخ مروج و رسمی در ديار هجر نيز تاريخ ميلادی بوده است, بناً شعر من نيز با اين تاريخ گره خورده است. ايرادم نگيريد.

(2). مری آباد, زادگاه پيام شعر منست. نام شهری است در بلوچستان که در روزگاران هجرت, اين خاطره ی معصوم را در آغوش خود روح دميد.


محمد علی اديب

هشتم ثور را نبايد تجليل کرد!

بيشتر دوستان وبلاگ نويس ما هشتم ثور را يکی از نقاط عطف خيلی مهم در تاريخ جهاد و مقاومت مردم ما در برابر يکی از قدرت های وقت (اروپای شرقی) مي دانند و اين نقطه را درخور ستايش و سرنوشت ساز برای تاريخ بعد از آن مي پندارند. که من با يک بخش از اين تئوری يعنی نقطه ی عطف بودنش موافق و با قسمت دوم آن که اين نقطه عطف را در خور ستايش مي دانند, مخالفم.

اينکه انجام هر جريان, تحول يا انقلابی بايد به منزله نقطه عطف و قابل توجه پذيرفته شود, هيچ شکی نيست و بايد اين گونه نيز باشد. نه تنها در افغانستان که در کشورهای ديگر نيز اين چنين است. به گونه مثال شکست قدرت هند برتانوی در شبه قاره هند و بعداً تجزيه آن به هندوستان و پاکستان امروزی در اثر اختلاف بين دو حزب مقتدر سياسی و مذهبی يعنی حزب کنگره و مسلم ليگ و بعدها تجزيه بخش شرقی آن به پاکستان و بنگله ديش بر اثر مخالفت های پنجاپی ها و بنگالی ها و اعلان استقلال هر يک از آنها, اضمحلال و سرکوب نمودن يکه تازی های ناپليون بوناپارت فرانسوی در اروپا, ايجاد آلمان نازيسم بعنوان يک قدرت محوری در اروپا به رهبری بسمارک, آزادی افريقا و امريکای لاتين از استعمار قدرت بزرگ اروپای غربی به رهبری برتانيا, آلمان و فرانسه, از ميان رفتن روسيه تزاری و ظهور انقلاب کمونيستی در روسيه, پيروزی انقلاب اسلامی ايران به رهبری خمينی و دهها تحول ديگر را مي توان به عنوان نقاط عطف در تاريخ کشورها و جهان دانست که هر کدام به نحوی حالت رشد و انکشاف جامعه بشری را از مسير متعادل و يکنواخت آن بيرون نموده که نتيجه آن يا جهش بوده يا يک گام به پيش و دو گام به عقب. به بيان ديگری, نتايج آن يا مثبت بوده اند و يا منفی. عده ی شان نقش ساختاری داشته و بعضی هم تخريبی. فرايندشان يا خوب بوده اند و يا بد.

تا اينجا آنطوری که عرض کردم, موافقم.

اما عده ی يا خيلی خوش باور و خوشبين اند, يا اهل جهاد و مقاومتند که من نيز هستم و يا واقعاً خيلی مسلمان متعصب و کله شخند. مي دانيم که قضاوت مطلق در فرضيه ها و علوم اجتماعی, امری محالیست. به گونه ی نمونه امروز تعريف درست تر عدالت و تمام حقوق افاقی را بيشتر از پس منظر علم حقوق مي سنجند و آن را بر مبنای پيوندهای که با ديگر علوم چه طبيعی و يا غير طبيعی دارند و منظور ما در اين نمونه بيشتر علوم غير طبيعیست, تعريف و پيش بينی مي کنند. اگر قانونی در مطابقت با بافت و روان اجتماعی و امکانات موجود در يک جامعه ساخته و پرداخته شود, بدون شک نتيجه و دستاورد آن مطلوب و قابل قبول خواهد بود و قوانين کارآمد و همه شمول نيز اينگونه قوانين اند. اما اگر قانونی عاری از همين مشخصه ها و يژگی ها باشد چطور؟ آيا بازهم مي توان از آن بعنوان يک قانون نام برد؟ که نه.

شرايط بوجود آمده بعد از تحول يا پروسه جديد حيات سياسی – اجتماعی افغانستان در هشتم ثور سال 1371 خورشيدی نيز مبرای از معيارهای لااقل به ظاهر پذيرفته شده ی قضایای متداول و مروج جهان علمی – تخنيکی امروز نيست و عاقلانه تر هم اين است تا ما اين تحول را با تمام پيامدهای درست و نادرست آن از صافی انديشه و ذهن خود بگذرانيم و بسنجيم و آنگاه قضاوت کنيم. زيرا مي دانيم که قضاوت در يک جريان, مشکل تر از قضاوت در يک قضيه جرمی و جنايي است.

بيشتر انقلابها و تحولات که در بالا نموتاً تذکر رفت, شايد سی در صد آن برای بازمانده گان آنها در خور ستايش و قابل تمجيد و تجليل نباشند و شايد به عنوان روزها و نقاط عطف خيلی سياه در تاريخ کشورها و جهان شناخته شوند. مهمتر از همه نفس يک تحول و پيام يک مبارزه است. اگر پيام جهاد و مقاومت در دلهای مردم مسلمان ما خيلی مي چربد, حداقل نبايد از نظر دور داشت که همين حلقوم و گلوهای که پريروز با اين پيام و اهرم خيلی ابزاری و سياسی شان ملت واقعاً مسلمان افغانستان را بسيج و با اين نيروی ديناميک و محرکه, قدرت بزرگ وقت را به زانو نشاندند وشکست دادند, ديروز با همين پيام و ابزار اسلامی - سياسی شان همه چيزمان را گرفتند و نابودشان ساختند. من باور کامل دارم که هر حادثه و يا پيامد و برايند خوب و يا بدی که بعد از هشتم ثور سال 1371 تا پنج سال پيش در کشور ما اتفاق افتيد و بوجود آمد, مستقيماً به همين علم برداران جهاد و مقاومت امروز ما بر مي گردد. نه مردم و نه ملت. زيرا ملت و مردم تنها و تنها بخاطر مسلمان بودن, مسلمان ماندن و سرزمين شان رزميدند و پيروز هم شدند.

تخريب, کشتار, فجايع, سونامی های بي نام, مهاجرت های اجباری و تحميلی, ايست فرهنگ و تاريخ و حتا بازگشت عملی به عقب, انزوای سياسی, فقر, از ميان رفتن تاريخ و فرهنگ و ... را نمي دستاورد ناميد و هيچکدام شان نه تنها قابل تجليل و تمجيد نيستند بلکه عدالتی مي خواهد نه از نوع عدالت بازاری. بل عدالت بشری و انسانی که در اينگونه قضايا هيچ عاطفه و صله ی رحمی نمي تواند حضور داشته باشد. مطميناً اگر راهکارهای سياسی ساليان اخير حکومت داکتر نجيب الله را فرماندهان سياست زده ی جهادی ما مي توانستند حل و هضم نمايند, افغانستان امروز مي توانست به عنوان يک کشور مقتدر منطقوی مبتنی بر ارزشهای اسلامی در منطقه عرض اندام نمايد و ديگر قرار نبود پاکستان شصت ساله با چپاول افتخارات فرهنگی بيش از پنج هزار ساله ی ما, امروز بر ما ناز بفروشد. و يا ايران و امريکا و ناتو و ...


محمد علی اديب

پنجره

باز مي ايستم کنار پنجره (1)

سايه ی ابری سوار پنجره

باز مي بينم به دست ناکسی

مرگ سرخِ بار بار  پنجره

باز مي بينم بسوی شيشه ها

شيشه ها برگ چنار پنجره

 شيشه ها جاری تر از فصل غروب

آتشی بر کوله بار پنجره

اين  همه خنياگران  منتظر

بي قرار انتحار پنجره

باز مي بينم به بام خانه ها

برقه ها بر چوب دارِ پنجره

گاه مي بينم سر ديوارها

چشم های اشکبار پنجره

مي خورند و مي کفند و مي برند

دانه و دار و ندار پنجره

باز مي بينم عبور باد را

بر حريم زار زار پنجره

پنجره! ای پنجره! ای پنجره!

وای بر قوم و تبار پنجره

پنجره جريان پاک نورهاست

نور بر ميز قمار پنجره

باز خاکستر سواری مي کند,

دامن سرخ نگار پنجره

با خبر! تا "بام دنيا" مي رود (2)

آخر اين دود و غبار پنجره

کاش بودم! کاش بود اين شعر من

لاله بر سنگ مزار پنجره

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1). پنجره در ديار ما نمادی از منشوری است که با شکست نور, خود نيز مي شکند(!).

پنجره دلال نيست, بل قربانی دلالی است.

(2). از "بام دنيا" تا خورشيد فاصله ی نيست. اما پنجره را در آنجا نيز دار مي آويزند.


محمد علی اديب

دادگاه عالی کشور آزادی بيان را بر صليب بست!

آزادی بيان آزادی فکر و انديشه است. چه کسی دشمن اين آزادی است و چرا؟

کشتن آزادی چقدر سخت و ننگين است(!) شما شايد خفقان آزادی را ديده و شنيده باشيد. اما يکباره کشتن آن را هرگز نه. هيچ دين و آيينی در برابر آزادی بيان اعلان جهاد نکرده است. متأسفانه که نسل تنها و نوپای ژورناليزم کشور شهادت آزادی را به دست آنانيکه خود را مدافع عام و تام آزادی مي دانند, نيز تجربه کرد.

پوليس ملی به امر شفاهی و عجولانه دادستان عالی کشور آقای عبدالجبار ثابت به شبکه تلويزيونی طلوع وحشيانه يورش بردند و سه مسئول بلند پايه طلوع را بدون تعقبيب جرمی, قضايي و دادستانی به جرم اينکه اصل راپورتاژ و گفته های دادستان را در شورای ملی به نشر رسانده است, با خود بردند و مورد لت و کوب قرار دادند.

تا اکنون حادثه به اينجا رسيده است. اينکه سرنوشت بعدی آنها چه مي شود, من نيز رفته و به پای بلويزيونها مي نشينم و متباقی را با تفصيلات بيشتر بعداً خواهم گفت. اما شما چه مي گوييد؟


محمد علی اديب

نقاشيِ سرخِ "نقشبندی"

نقشبندهای ماهری از سرزمين ما زنده گی زمين و زمان را با خون پاک شان در طبيعت بکر پيشانی ما نقاشی کردند و ما نابخردانه بر آن خط کشيديم. عزيزترين و جوان ترين اجمل ها سربريده شدند و ما تنها گريستيم. نخبه ترين فرزندان اين ديار حلق آوزيز شدند و ما فقط در سوگ شان نشستيم.. عجبا! که به قصيده سرای تقليدی و بي نتيجه ی مي مانيم که تنها گريه مي آفرينيم و در سوگ مي زييم.

آيا گاهی از خود پرسيده ايم که چرا مي گيرييم؟ چرا سوگواريم؟ دليلی که بر چهره ی خود خط چليپا داريم, چيست؟ کي ما را مي گيرياند؟ کي ما را به سوگ مي نشاند؟ و باالاخره کی بر صورت ما صليب سرخ ساخته است؟

همه ی ما از دولت گرفته تا حلقات سياسی و محافل روشنفکری جنايات, کشتار, قتالی ها, حادثه ها و واقعه ها را بعنوان يک آفت طبيعی و قضا و قدری که گويا از جانب حضرت باری تعالی مقُدر شده اند, پذيرفته ايم. باورمان اين بوده است که آفات و بليات و قضا و قدر را نمي توان مهار و شکار کرد. کنترول ناپذير اند و بايد دست دعا به دربار ايزد بلند کرد و نذرها کرد و مراسم فاتحه های مجلل و شکوهمند گرفت و سرسجود به درگاه حق ساييد و شکران به جا کرد که همه ی اين قربانی ها از جانب خداست و ما تسليم بي قيد و شرط اراده لايتغير آن.

هيچگاه اين واقعيت آشکار را نپذيرفتيم که همه ی اين آفات و بليات از جانب خود ماست و بدست خود ماست. حادثه ها باالنفسه پديده ی مستقلی نيستند و وجود خارجی ندارند. ماييم که حادثه مي آفرينيم. من باور کامل دارم که حتا چيزهای را که ما بعنوان حادثه های طبيعی مي شناسيم و اين قضای الهی را با قوه ی بزرگ طبيعت مرعی الاجرا مي پنداريم, مقوله ی است از سر نادانی و ناتوانی ما و نوع نگرش و برخورد غير عقلانی و غير منصفانه ما نسبت به قضايا. ماييم که زمينه بوجود آمدن و ظهور حادثه های طبيعی را مساعد مي سازيم.

من معتقدم که چيزی بنام کردار طبيعت وجود ندارد. اينکه "سونامی" ی بوجود مي آيد, توفانی مخربی زنده گی انسانها را تهديد مي کند, رعد و برقی جان انسانی را شکار مي کند, زمين لرزه ی انسانها را با تمام دار و ندارش مي بلعد, برف باری شديدی حادثه های مرگباری را بوجود مي آرد, کوه های از يخبندانهای قطبين شمال و جنوب زنده گی متمايل به خشکه و معمولی امروزی انسانها را تنگ و تنگتر مي سازد و ... همه و همه ناشی از نوع بازگشت اعمال و زنده گی رو به پيشرفت و متکامل انسان ديروز, امروز و فرداست. در واقع ما آفريدگار هرآن چيزی هستيم که به تلقی انسان امروز همه حادثه و قضا و قدر الهی است. يکی از نمونه های بارز آن اين است که زنده گی صنعتی و  استفاده و توليد بيش از حد گازهای گلخانه ی است که زمينه بروز نه تنها بيشترينه آفات و حادثات طبيعی امروز را مساعد ساخته است, بلکه در مراحل آتيه همراه با پيشرفت و تکامل انسان در دامن طبيعت امروز, مشکلات جدی ديگری نيز باعث بوجود آوردن چيزها و ايجاد دردسرهای گردد که ما آن را امروز حادثه و قضا و قدر مقدر شده می پنداريم. اما شما باور کنيد که چيزی بنام حادثه يا آفت و يا قضا و قدر به معنای معمول امروزی آن وجود ندارد. من منحيث يک انسان معمولی که در سده ی بيست و يکم زنده گی مي کنم, باور کامل دارم که زنده گی, طبيعت, هستی و هر گونه تحول, تبدل, تغيير, تجسس, تفکر, تقبل و تشبث در هر يک آن بازتابی است از چگونه زيستن من و گونه ی استفاده از وسايل و ابزار طبيعی در زنده گی فردی و اجتماعی من. شايد باور و پذيرفتنش اندکی مشکل و حتا غير منطقی و عقلانی و احتمالاً برخاسته از احساسات پنداشته شود, اما صاحبان خرد و اهل خبره بدان باور دارند و آن را خوب مي پذيرند, آنچنانکه قبلاً پذيرفته اند.

به هر حال, مي خواستم بگويم که چگونگی و انگيزه شهادت و ذبح "اسماعيل ژورناليزم افغان" اجمل جان نقشبندی و هم ياران قبل و بعد از آن نيز بازتابی است از نحوه اتخاذ خط سياسی نا مشخصِ فندمينتاليستیِ ناثباتِ حکومت و دولت ما در قبال تعامل و يا مقابله و رويارويي با مخالفان از جمله طالبان.

من مطميينم که شايد بزرگوارانی در دولت ما مانند آقای مجددی صاحب, سربريدن اجمل جان را نيز به قضا وقدر الهی نسبت دهند. که اين مسئله به نظر من چيزی جز گول زدن خود, ملت و شايد هم مخالفان چيزی بيش نيست. هر عمل و فرآيندی در اين قضيه صد در صد ناشی و برخاسته از نوع تصميم و سياستی بوده است که صريحاً به دولت و مخصوصاً حکومت بر مي گردد. بايد بدانيم که اين کار نه حادثه بوده, نه آفت, و نه قضا و قدر.

مطميناً اگر شرايط و طرز ديد ما در قبال برخورد و تعاملات با مخالفان نظام و مردم افغانستان اينگونه باشد, قضايا و مشکلات بيشتری مردم و آرامش ما را تهديد خواهد کرد. و خوب است بگويم که اگر بازهم قضايای نظير اينگونه قضايا اتفاق افتيد آنچنانکه هر لحظه مي افتد, خواهش مي کنم آن را به گردن کسی ديگری حتا طبيعت و هستی بي زبان و رام انسان نيدازيد. هرچه مي افتد از ماست و ما آفريدگار و پروردگار آنيم.

اجمل عزيز! آرام بخواب که خوابيدن برای تو افتخار است و بر ما که نيز خوابيم, ننگ.


محمد علی اديب

ستاره

شايد اين ستاره, "من" باشم, "تو" باشی و يا "او" باشد. اين شعر داستانی است از  چند سال پيش که "من" قهرمان آن بوده ام. قصه ی است پايان ناپذير و گره خورده با زنده گی "من".  آنگاهی که "شتر سواری" ها به انجام رسيد, ديگر "من" قهرمان آن نخواهم بود. 

ستاره

ستاره منتظر فصل آشنايي بود

ستاره ديده به سقف و ستون و جالی بود

ستاره هر نفس کوچه را گلو مي برد

ستاره هيئت بيدار سرشماری بود

ستاره غرق خيالات و آرزوها شد

بريد زآنچه دروغ درون قالی بود

ستاره دست به پروانه ی کمربندش

به کوه رفته از انبوه گريه خالی بود

ستاره يکه و تنها به روی سنگ نشست

ستاره باز به سودای تخت شاهی بود

ستاره چادرش انداخت آسمان را ديد

فضا چه سبز و چه گرم و چه آفتابی بود

ستاره دست به زنجير زلفهايش برد

گره گشود و گشود و گشود, رازی بود

ستاره چرخ زد و لحظه ی سرود, سرود

ستاره يکسره در شوق و شور و بازی بود

ستاره دست خدا را گرفت, بالا رفت

ستاره گرمتر از بمب انتحاری بود

ستاره کف زدن ماه و زهره را حس کرد

ستاره شاهد پرواز گاو ماهی بود

ستاره باز فراتر دويد و اوج گرفت

ستاره خانه ی خورشيد مهمانی بود

ستاره ديد هر آن قصه را که بود و نبود

ستاره آنچه نمي ديد فصل شادی بود

ستاره خسته ی پرواز بود و زود نشست

تمام بود و نبودش, "شتر سواری" بود


محمد علی اديب

انتحار ادبی

ديروز از "فراخوان ادبی" داکتر سميع حامد در انجمن قلم افغانستان و گلی را که به اصطلاح پيش قراولان ادب (!) و دعوت شده گان اين فراخوان به آب دادند, شنيدم که اي کاش هرگز نمي شنيدم.

آنچه که از ديروز تا به امروز و اکنون بر ادب ما مي گذرد, گونه ی ديگری از خودکشی گسترده ی ملی است که من آن را "انتحار ادبی" مي نامم. اگر خايننين اين کشور, قوالب قديم خيانت شان را در چوکات مدرن تری بنامهای جديدی چون انتحار به نوع بسيار خشن و متعصبش با ماسک مذهب از "قبايل آزاد" و "خيلی بسته" ی آنسو و اينسو, پی ريخته اند و اهداف و آرمان های طراحان نظم نوين جهانی را نابخردانه و ناجوانمردانه دنبال مي کنند و تو و من و خويشتن خويش را مي کشند, نبايد فراموش کرد که مصرع دوم اين مرثيه گلوی ادب تو و من و خويشتنش را در در مرکز کابلستان نيز مي فشارد. ما هميشه موفق ترين آفريننده گان "تحول" بوده ايم. آنگونه که همه ی "ديوانه گان" دنيا در تحول آفرينی, موفق اند. اگر "حادثه" بگويم شايد نوع نگرش يک بعدی باشد. اگر ديوانه ی را در اوج دره ی وادار به تهيه و جمع آوری سنگ بکنيد, يقيناً اولين کاری که او خواهد کرد, همانا لول دادن و انداختن سنگ در سراشيبی دره مخصوصاً جای که از درون آن راهی نيز گذشته و ازدحام بيش از حد وجود داشته باشد, خواهد بود و به تعقيب آن خنده ها و قهقه های پی در پی و شادمانی. ما تحول مي آفرينيم از نوع تحول که ديوانه مي آفريند. اينکه چه فرآيندی خواهد داشت, به ما چه!

گفتند باران است, زيره ناوه دان ايستاديم. گفتند سنگ در راه است, برداريد, چند تای ديگر نيز انداختيم. گفتند آبادش کنيد, تخريبش کرديم. گفتند نکشيد, بي رحمانه و ديوانه وار کشتيم و خنديديم. گفتند "من" ها را "ما" بسازيد, همه را کشتيم و خود را "ما" تراشيديم. گفتند "پان افغانيسم" بسازيد, دو کار کرديم: اول: نصف شهروندان خود را به گناه اينکه "اوغان" (!) نيستند کشتيم و يک پان اوغانيسم کاملاً صيقل شده بوجود آورديم. دوم:  از برادر خوانده ی "نصوار" ساخت شهر کويته, "پان" طبيعی ايالت سند استفاده کرديم و بيشتر کيف کرديم...

تفکر ما منفی بود و هست, منفی تراشی ما بيش از حد مي چربد.

چرا اينچنينيم و معضله در کجاست؟

چيزی را که من بدان اعتقاد دارم, گونه ی طرز تفکر نادرست, ناسنجيده, القا شده و پسيف و برداشت ما از قضايا و حاکميت بخاطر بقا و دوام ماست. طرز تفکر ما متداوماً اين بوده که بخاطر پيشی گرفتن از رقيب, به جای تمرين و نيرو گرفتن و قوی ساختن خود, بايد رقيب را به هر نحوی که شده ذليل ساخت و از پای درآورد. پيشی جستن از رقيب در خانه ی ما, همواره معادل چاه کندن در راه رقيب و نابودن کردن وی بوده است. حالا رقيب مي تواند هر کسی باشد. دوست نزديک, رفيق خوب, يکی از اقارب, شهروند و هموطن. به استثنای دشمن که رقابت با دشمن, عين دشمنی است نه رقابت. و بين رقابت و دشمنی فرسنگ ها فاصله است.

ما هيچگاهی پيش از ايجاد تحول, نفس تحول, روش ها و نتايج آن را در ترازوی تفکر, انديشه و وجدان خويش انداخته وزن نکرديم. سنجش ما عين نادانی ما بوده است. عجول بوده ايم و اعمال ما عجولانه بوده اند. خوبی ها و بدیها, زيبايي ها و زشتی ها, بدبختی ها و خوشبختی ها را از پس منظر ملت و کشور خويش نسنجيديم. سنجش ما فقط تفوق بر ديگران و باداری بوده است تا همزيستی و هم خواهی و هم خوانی.  آنچه بر ما القا شد, عمل کرديم. بی آنکه بسنجيم که آيا آتش اين جرقه دامن ما را نيز مي گيرد يا خير. آتش خريديم و سوختيم. بد شنيديم و گرفتيم و در عمق نابخردی و ناسنجشی زار مرديم. بقای خويش را در حاکميت مستبدی دانستيم که خود هرگز ايجادگر آن نبوديم. حاکميت را معادل قدرت و نيروی دانستيم که بر گرده ی شهروند خود سوار شويم. ديگران نيز همنوايي با حاکميت را در اين دانستند که خوب سواری بدهند. در اين دانستيم که بايد خانواده خود را در جهل و سردرگمی نگهداريم. نگذاريم با کاروان تيزگام انسان مترقی امروز يکجا باشد. بقای ما يعنی مرگ ديگران. يا مرگ, يا حاکميت. "ارگ بدون پشتون را ننگ دانستيم اما بدويت, نادانی, بي مايه گی, فلاکت, بيچاره گی, وامانده گی و غربت پشتون را در چنين وضعيتی هيچگاهی ننگ ندانستيم.

صادقانه بايد معترف شد که همه چيز ما دروغ است و نقابدار. ما بيش از حد نادانيم. بيش از حد محدوديم. خيلی غريبيم. واقعاً بيچاره و درمانده ايم. ما هنوز خوشبختي خويش را که ديگران آن را قرنها قبل تجربه کرده اند, نمي دانيم و نمي شناسيم. راه نو نيست. راه ناشناخته نيست. مسير سردرگم نيست. جاده خيلی هموار و صاف است. دنيا سده ها قبل از ما در اين راه رفته اند. مگر ما بي همت نيستيم که نتوانيم در چنين يک راه هموار و خيلی امن گام برداريم. اين عين عجز و ناتوانی ماست. حيف است وافسوس.

اگر داد از ادب و فرهنگ زديم, معادل بيدادی ادب و فرهنگ ساير اعضای خانواده ی ما بوده است. رشد و تقويت ادب ما برابر با نابودی و از ميان بردن ادب ديگران بوده است. برای برتری ادب خويش, برتری و انکشاف ادب و فرهنگ ديگران را مخالف روحيه ملی خويش دانستيم. اين چيزيست که همواره هريک از اعضای اين خانواده با آن مواجه شده اند.

به راستی از جانبی مي دانيم که اين کار ما ترفند و بازی تکرار و توقف زمان چيزی بيش نيست. مي دانيم که اين مکررات, هيچگاهی نتيجه ی مثبت و خوبی نداده است. اما خيلی لجوجيم. چه تفاوتی امروز بين ما و عرب بدويت پانزده قرن پيش وجود دارد؟ شايد نمونه بزرگترين تفاوت اين باشد که خری را در کروزين و يا بوينگ از قندهار بار کرده و به پکتيا پايينش کنی. حال آنکه ممکن اگر کروزين و يا بوينگ را بر خر بار کرده و به پکتيا انتقالش دهی, بي تفاوتی خر همان خواهد بود که بود. جز اين اگر تفاوتی يافتيد, ما را نيز در جريان بگذاريد.

علت کار را ما گفتيم, راه حل با شما.


محمد علی اديب

ويروس "معذرت خواهی" پارلمان را آلوده تر ساخت!

ده دقيقه پيش در اتاق غذا خوری محل کار يکی از دوستانم بحثی شد که خانم شکيلا هاشمی وکيل در پارلمان از گفته هايش در گردهمايي روز جمعه در استديوم غازی پشيمان شده و معذرت خواسته است. با آنکه ديشب از تلويزيون آريانا در خبرهای هشت بجه ی, من نيز متوجه اين درمانده گی و وامانده گی وکيل صاحب بودم, اما گفتگوی امروز دوستانم باعث شد تا روی اين موضوع اندکی بيشتر در درونم بپيچم.

به ياد دارم که دو سال قبل آقای رييس جمهور کرزی نيز در مورد پاکستان عين "معامله" را انجام داد. رجزی خواند که:

گر ندانی غيرت افغانی ام  --  چون به ميدان آمدی مي دانی ام !

شعری را که بزرگمردی سرود, شيری آهنگش ساخت و قهرمانی سالهای سال از واژه های وزين آن نيروی قدرتمندی ساخت و حماسه آفريد. اما روباهی در لباس شير يکشبه اين "ناموس ادبيات حماسی" ساليان طلايي ما را بد گونه لگدمال, مرده, بدبو و متعفنش کرد!

فکر کردم که خانم هاشمی حقش است که که شعار دهد: مرگ بر حقوق بشر! زيرا معذرت خواهی در قاموس سياسی کشور ما بعد از روی کار آمدن حکومت آقای کرزی, به هر گفتار عجولانه و نامعقولی مشروعيت مي دهد. و هم هفت هشت دليلی مي تواند وجود داشته باشد که خانم هاشمی را مجبور به معذرت خواستن کرده است:

اول: نشه بوده است.

دوم: جمعه شب فهميده است که اين شعار و دشنام به خود و اقاربش نيز بر مي گردد.

سوم: خواهر خوانده اش در پارلمان گفته که اين شعارت پسوند تفقهی "ناقص العقل" بودن را بر زنان مشروعيت مي دهد.

چهارم: گوشه ی از اين شعار به "جهاد و مقاومت" آقايان سياف, محقق, ربانی, فهيم خان و ... نيز آسيب مي دهد.

پنجم: توهين و دشنام به تمام انسانهاست.

ششم: چون در افغانستان وضعيت به گونه ی "مرد سالاری" است بناٌ شوهرش آقای هاشمی او را مجبور به معذرت خواستن کرده و شايد چند سيلی هم خورده باشد.

هفتم: شايد هم فشارهای از "بالا و پايين" و يا هم دلايل ديگری ...

روی هر دليل و يا دلايلی که باشد, من اين کار خانم هاشمی و آنانيکه قبلاٌ اين شال را مانده اند, گونه ی ضغف و عدم پختگی سياستمداران و سردمداران فعلی اين کشور مي دانم. مي دانيم که اين کار در سياست نه "فن" محسوب مي شود و نه گونه ی خط سياسی فندمينتاليسم يا بنيادگرايي در افغانستان. تنها راه همان مسئله برخورد عجولانه با قضاياست.

من نيز اگر گاهگاهی در بعضی حالت ها قرار مي گرفتم, به آسانی از طرف مقابل و دوستانم معذرت مي خواستم. اما با اين بحث خلاصه در نان چاشت امروز, دريافتم که ديگر هرگز معذرت نخواهم. حتا از شما....


محمد علی اديب

از حضور گرمتان
يک دنيا
سپاس

محمد علی اديب


به خدا ميل دلم هست که پرواز کنم // بروم ابر شوم فصل نو آغاز کنم
محمد علی اديب


نوشته های پيشين
۱۳۸٦/٦/۱٧
۱۳۸٦/٤/٢۳
۱۳۸٦/٤/٩
۱۳۸٦/٤/٢
۱۳۸٦/۳/٢٦
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٦/۳/۱٢
۱۳۸٦/۳/٥
۱۳۸٦/٢/٢٩
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٦/٢/۱
۱۳۸٦/۱/٢٥
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱۱/۱٤
۱۳۸٥/۱٠/٩
۱۳۸٥/۸/٢٧
۱۳۸٥/۸/٢٠
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٧/٢٢
۱۳۸٥/٧/۸
۱۳۸٥/٧/۱
۱۳۸٥/٦/۱۸
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/۳/٦
۱۳۸٥/٢/۱٦
۱۳۸٥/٢/٩
۱۳۸٥/٢/٢
۱۳۸٥/۱/٢٦
۱۳۸٥/۱/۱٩
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٥/۱/٥
۱۳۸٤/۱٢/٢٧
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱۱/۱
۱۳۸٤/۱٠/۱٧
۱۳۸٤/۱٠/۳
۱۳۸٤/۸/۱٤
۱۳۸٤/٧/٢۳
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٧/٩
۱۳۸٤/٦/٢٦
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٦/٥
۱۳۸٤/٤/۱۸
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/٢/۳۱
۱۳۸٤/٢/٢٤
۱۳۸٤/٢/۱٧
۱۳۸٤/٢/۱٠
۱۳۸٤/٢/۳
۱۳۸٤/۱/٢٠
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸٤/۱/٦


آدرس دوستان و منابع ديگر
صدای هزاره جات
ايروبی دل
سايت فارسی بي بي سي
شهدأ ارگنايزيشن
هزاره جورنال
سايت جاغوری
انتظار يار
پيام مجاهد
کانون توسعه و تعاون افغانستان
سيما سمر
سایبان آرامش ما, ماییم (لیلا)
محمد کاظم کاظمی
غزل نو (شریف سعیدی)
هارون راعون
شعله جاوید (حزب کمونیست افغانستان)
نوای دل ديدار تپيدن گرفت
لحظه های با مژگان
زبير هجران قاسمزاده
تازه های ژورناليستي کانادا
راديوی هزاره گی
برگ های از شعر
و يک اشاره ... هاتف
رمضان بشردوست
با عزیزه عنایت
سپیده ها... انجیلا
من به زنده گی پیش از مرگ معتقدم
جمعیت انقلابی زنان افغانستان (راوا)
صدای ژورنالیست
شمامه (بسم الله ایازی)
هنرمند محبوب کشور (داود سرخوش)
بهشت رویایی (امان)
طلوع (موفق ترین رسانه تصویری در کشور)
شعرهای از بارق شفیعی
آسمایی (دایره المعارف نوشته ها)
تلاوت اشک حضرت ظريفی
داستانهای کوتاه از امين


گزارش از بازديد های روزانه


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0